روی صندلی کز کرده ام

کنارساعتی که پتک میکوبد...پتک میکوبد

و اتاقی که بوی قهوه ی مانده میدهد

من نبودنت را با کتابهای خاکستری پر کرده ام

وسرنوشتم را با فنجان های قهوه به سخره میگیرم

چراغ روز و شب به چهره ی نزار من خیره میشود

و باران... بارانی که نمی آید!

به دنبال رد پایت میگردم

در انتهای فنجان قهوه

ویا میان برگ های دیوان حافظی که فقط تحملم میکند ...