روی صندلی کز کرده ام
کنارساعتی که پتک میکوبد...پتک میکوبد
و اتاقی که بوی قهوه ی مانده میدهد
من نبودنت را با کتابهای خاکستری پر کرده ام
وسرنوشتم را با فنجان های قهوه به سخره میگیرم
چراغ روز و شب به چهره ی نزار من خیره میشود
و باران... بارانی که نمی آید!
به دنبال رد پایت میگردم
در انتهای فنجان قهوه
ویا میان برگ های دیوان حافظی که فقط تحملم میکند ...
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 19:9 توسط GINGER
|