داشتم با خودم فکرمیکردم اگه درپایان سال2012دنیا تموم میشد دیگه کنکورنمی دادیم و خلاص....شب با همین فکر خوابم برد.
یهو دیدم همه چی بهم ریخته و دنیاشده یه جای عجیب غریب.هیچی سرجاش
نبود.هوا تاریک میشد یکدفعه روشن میشد وباز خاموش
داشتم راه میرفتم.نمیدونستم کجا میرم.فقط میرفتم و میرفتم.تا رسیدم
به جایی که کلی آدم اونجا وایستاده بود.خدا داشت دنیا روshift delete میکرد.
(حالا فاکتور بگیریم از آقای جنتی)
آدما منتظر بودن که کجا بایست برن.داشتیم وارد جایی میشدیم که
یک در خیلی بزرگ داشت.نمیدونستم داریم وارد برزخ میشیم یا دیگه قیامت
شده.
آخه حساب و کتابی درکار نبود.
یهو یکی از دوستامو دیدم.بعداز چاق سلامتی ازش پرسیدم:مگه نمیگن توی
قیامت آدما تنهان و هیچ کسی باهاشون نیست؟گفت:فک کنم هنوز قیامت
نشده.....داشتیم صحبت میکردیم که صدایی بلند گفت:کنکوریا از در سمت
راست برن!!!!!
ای زرشک!خوشحال بودم حداقل این کنکور خراب شده دیگه نیست
خلاصه ماهارو از ننه باباهامون جدا کردن. در راه چندتا ازبچه هارو دیدیم
و همه باهم به شانس بدمون لعنت فرستادیم!
دوباره دیدیم دو تا در باز شد.کاملا مشخص بود که پشت اونا چی بود.
در اول یک باغ پر از دارو درخت بود.در دوم آتش و ....اما یک چیز این وسط
مشکل داشت که بالای در اول نوشته بود ورودی دانشگاه بین المللی
و بالای سر در دومی نوشته بود: دولتی!
که نگهبان در دوم هم
آقای توکلی (مسئول سازمان سنجش) بود.
گروه از ما بهتران وارد بهشت شدند وماهم دست از پا دراز تر وارد جهنم
شدیم.(این پرتوقعی پدرمونو درمیاره)
چه صحنه هایی بود....اونجا یک کوره داوطلب پزی بود که بچه ها رو با کتاب
تست داغ شده میسوزوندند.
دفتر چه های کنکورو جزغاله میکردن و خاکسترشو به خوردما میدادند
تازه با پتک میکوبیدن توی سر طراحان سوال که سوالای
سخت دربیارن...طفلی ها! اونا بخاطر ما کتک میخوردن.
یک اتاق مشاوره بود که باخودم فکر میکردم شاید اونجا از شکنجه خبری نباشه
با کلی امید وآرزو واردش شدم .ولی به فکر احمقانه خودم خندیدم
چیزی که دیدم از صدتا شکنجه بدتر بود
دبیر شیمی ما که رب النوع نا امیدکردنه مشاور بود. داشت مشاوره به
خورد داوطلبای بیچاره میداد و میگفت:شما هیچی نمیشین!!!!شما نمیتونین!
خدا به دادتون برسه باکنکور!من نمیدونم چجوری درس میخونین

اگه پزشکی بیاری باید تا فووووووق تخصص بخونی.زندگی نداری
فقط دختر من میتونه پزشک بشه و....
از ترسم بخاطر این بی نظمی و نامردی یک جیغ خیلی بلند کشیدم
از دست این جهنم بی حساب وکتاب جنون گرفتم.
یکدفعه چشمام باز شد وخودمو توی اتاقم دیدم.به خودم گفتم:مث اینکه
توی دنیای واقعی زجر بکشیم بهتر از اینه که خانوم "ب" مشاورمون باشه
ما که در هرصورت با این سنجش دانش مصنوعی محشوریم