رویای زنگی

خواب......خواب......خواب

در یک خلسه سکر انگیز غوطه میخورم

این رویای ماورایی اطرافم چنبره زده

و خودش را بیشتر به دورم میپیچد

نمیتوانم خود را از چنگال این ریسمان پوسیده زنگی رها کنم

از همین حالا استخوان هایم خرد میشود

و من تنها یک طعمه بی تقصیرم

خواب........ خواب......خواب

چقدر این روز ها خوابم می آید


++برام مهم نیس بقیه چی میگن. مهم اینه که قاضی این محکمه خداست. پشتم بهش

گرمه....چون شکایتمو پیش اون بردم...هوامو داره...مطمئنم

++ خودم از خودم شاکیم..... وای به حال بقیه

++دوستان عزیز...مامانم کلی تهدیدم کرده زیاد نیام نت.تازه میخواست

وبلاگمو حذف کنه...کلی گریه زاری!!!

وگفتن اینکه من میمیرمو ترک عادت موجب مرض است

خلاصه اینکه راضی شدبه تخفیف....ینی اینکه کمتر از این بیام نت

پس دوستان .....فعلا......معلوم نیس تا کی!!!

پرواز در اصطکاک ناچیز....

بعضی از ما آدما شبیه یک گلوله ایم.گلوله ای که با کمک اراده وتلاش خودش

به سمت بالا پرتاب میشه.....بالا کجاست؟

همون جایی که هدف ما نشسته ومنتظره بهش برسیم.خیلی از ما هستیم که

مشکلات راهو ندیده میگیریم و مقاومت اونا رو علیه خودمون حس نمیکنیم

فکرمیکنیم که توی خلا داریم پرواز میکنیم ومیریم.....میریم تا اوج

ممکنه توی همین نقطه اوج مغرور شیم وبه اونایی که اون پایین موندن بخندیم

همین باعث میشه که دیگه تلاش نکنیم.وسرعتمونو برسونیم به صفر

غافل از اینکه همین سرعت صفر وتمسخر دیگران ما رو متوقف میکنه و

بعد سقوط..... یه سقوط آزاد

در لحظه سقوط و شکست خیلی با خودمون فکر میکنیم.اینکه اشتباه کردیم

و البته پشیمونیم

محکم به زمین کوبیده میشیم.اگه ضعیف باشیم ودیگه جرات نکنیم به بالا

سرمون نگاه کنیم مشکلات حمله میکنن و خودشونو میکوبونن روی سرما.

شمشیرو خنجر نشونمون میدن و اونقدر باهامون میجنگن تا اینکه قدرتمون

کمتر وکمترو کمتر بشه و روی زمین بایستیم و خودمونو پایینتر از همیشه

نسبت به هدفمون احساس کنیم

اما اگه اراده خوبی داشته باشیم و بعد از زمین خوردن عقلمون سرجاش بیاد

و دیگه مغرور نشیم مشکلاتو نمیبینیم و بهشون میخندیم.ایندفعه نوبت ماست

که مسخرشون کنیم.

و دوباره پرواز در خلا.....اگه زرنگ باشیم و دستامونو دراز کنیم سریع به پای

هدفمون میچسبیم و به ضرب و زورم که شده میایم بالا

ولی اگه بازم خدای نکرده غرور وجودمونو پر کرد قانون فیزیک به کسی رحم

نمیکنه و هیچ وقت هم از مسئولیتش شونه خالی نمیکنه.

فقط کافیه امیدوار باشیم به اونی که بالاتر از هدف ما نشسته و دوست داره

موفقیت مارو ببینه

فقط کافیه گاهی خلا رو هم تجربه کنیم.


(این چرتو پرتایی که گفتم بر اساس قانون فیزیک در نقطه اوج بود.اگه جسمی به هوا پرتاب

بشه در نقطه اوج سرعتش به صفر میرسه و سقوط میکنه.اگه خلا نباشه بر اثرمقاومت

مولکولهای هوا به ندرت قدرتش کم میشه تا اینکه وایسته)



++ گاهی آدم دلش واسه کسی میسوزه ولی نمیتونه بهش کمک کنه.... چه بد!

++ با دیدن این عکس از خودم و تنبلی هام خجالت کشیدم


نابغه ای که دیوانه شد....



ویلیام سیدس کسی بود که در 4 سالگی نابغه شد ودر 40 سالگی نبوغش را ازدست داد.

ولی جالبه که از این موضوع خشنود بود.....!

ویلیام از 6 ماهگی توانست حروف الفبا را تشخیص دهدو هنگامیکه فقط 2 سال داشت قادر بود

کتاب های دبیرستانی را بخواند. او در سن 4 سالگی دو مقاله 500 صفحه ای یکی به زبان

انگلیسی ویکی فرانسه نوشت!!!!

اما این تازه آغاز شگفتی های نبوغش بود.زمانیکه فقط 10 سال داشت یک کتاب درسی

به زبان یونانی درباره علم هندسه نوشت.و در11 سالگی به دانشگاه هاروارد راه یافت.

ولی در20 سالگی دچار شکست شد.

پدرش که در زمینه روانشناسی تدریس میکرد نویسنده مشهوری بود ونظراتش رادر کتابهایش

مطرح میکرد.او برای اثبات تئوری هایش از فرزند کوچکش به عنوان یک موش آزمایشگاهی

استفاده کرد، به این صورت که از همان نخستین روزهای تولد کودکش، حروف الفبا

را روی میله ای که بالای سراو بود آویزان کرد وروز بعد این حروف را به نوزادش نشان میداد

ونام آنها را باصدای بلند میخواند و کودک هم عینا آنها را تکرار میکرد.مغز ویلیام کوچولو

به جای قصه و اشعار کودکان با مطالب علمی بمباران شد.

اما با گذشت زمان کودک رفتار های عجیبی از خودنشان داد. مثلا در سن 8سالگی خنده های

بی موردی سر میداد و یا هنگامیکه با مشکلی نه چندان جدی برخورد میکرد،حسابی عصبی

میشد.در14 سالگی وقتی که در حضور دانشمندان بزرگ سخنرانی مهمی درباره بعد چهارم

ارائه میداد،ناگهان بی اراده شروع به خنده کرد و اصلا قادر به کنترل آن نبود.

پس از اینکه مدتی را درآسایشگاه روانی به سربرد. به دانشگاه بازگشت و با موفقیت فارغ التحصیل

شد.

او بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه به تدریس مشغول شد. اما نتوانست با مردم و دنیای خارج

سازش پیدا کند.تا آنکه روزی یکی از دوستان قدیمی پدرش اورا در حالی پیدا کرد که درفروشگاهی

با حقوق هفته ای 32 دلار کارمیکرد.ویلیام بنا به اصرار یکی از دوستانش که ازاو خواسته بود

درحضورمردم درباره امکان زندگی در کره مریخ سخنرانی کند، سخنرانی جالبی ارائه داد

اما در وسط سخنرانی ناگهان شروع به خندیدن کرد.

اودر تابستان 1944 در بحبوحه جنگ جهانی دوم بر اثر ذات الریه در مسافرخانه ای دور افتاده

در بروکلین درگذشت و ارثی که از پدرش به او رسیده بود دست نخورده ماند
                             


++ چه دنیایی داریما...... چه آدمایی پیدا میشن!!!!!! میگم دوستان من کلی میگردم

تا از توی کتابا و مجلات و اینترنت این مطالبو پیدا کنم.... حالا خوب هستن؟؟؟؟؟

تورو خدا جواب بدید ها............. بی تعارف

++ دندونم درد میکنه!!!!!!!!!!!!!!

مورد علاقه همه نیست!!!!!

  دوستان عزیزی که از جسد و مرده و مومیایی میترسن لطفا وارد نشن.


          این عکسارو میبینم داغ دلم تازه میشه....اگه توی ایران آینده

          کاری داشتم میرفتم دنبال عشقم...باستان شناسی!

       این حرفا ممکنه از زبون یک دختر بعید باشه ولی من عاشق

مومیایی و پیدا کردن جسدم......

بابام میگه خداروشکر باستان شناس نمیشی...وگرنه به زور باید

تو رو از توی خاک و خل بکشم بیرون!!!

این عکسا واقعی هستن ها!!!!

ادامه نوشته

خاطره چندش آور.........

شاید از این خاطره بدتون بیاد ولی من که خیلی خندیدم.

اینجا نوشتمش تا بگم فقط توی فیلمای طنز از این اتفاقا نمی افته...

این خاطره رو از طرف عمم میگم.مال چن سال پیشه که اون معاون دبستان فک

کنم حجاب بود...

اینم خاطره....از زبون عمه جان:

چاه مدرسه گرفته بود و باید تخلیه اش میکردیم....خانوم مدیرمون هم به آقایی

زنگ زده بود که بیاد زحمتشو بکشه(این آقاهه خیلی آرامش داره..چندوقت پیش

اومده بود یه بنایی جزیی توی خونه مادرجونم بکنه..متر نداشت)

خلاصه...این آقا اومد.منم به دلم افتاده بود که تخلیه چاهو در حضور بچه ها

انجام نده.انگار یه چیزی بهم میگفت بچه هارو ببرم توی کلاساشون.

منم سریع زنگ کلاسو زدم وبا سوت و توپ و تشر روانه کلاس کردمشون.

خودمم رفتم توی دفتر و به مدیر خبر دادم که آقای xبرای تخلیه چاه اومده.

خانوم مدیر هم رفت توی حیاط که بالاسرش وایسته.

داشتم برای خودم چای میریختم وبا خانوم دفتر دار گپی میزدیم که یکدفعه

بمب ب ب ب........ صدای ناجوری اومد

و چند لحظه بعد خانوم مدیر با سرو صورت خال خالی اومد تو دفتر...

پرسیدیم:خانوم فلانی چی شده؟اینا چیه؟؟؟

گفت:فلانه(خودتون حدس بزنین چیه دیگه)تمام مانتو وشلوارشو صورتش

پر شده بود

دفتر دارمون روی صندلی ماشینش روزنامه گذاشت وطفلی رو برد خونه.

منم رفتم توی حیاط تا برای این مردک خط ونشون بکشم.

چشمتون روزبد نبینه....تا اومدم حیاط دیدم تمام ساختمون پلنگی شده.

تمام پنجره ها و دیوار ها.....

تازه دیدم آقای x داره عینکشو پاک میکنه(با آرامش محض)و بعد گفت:

خانوم معلم نمدانم چی شد یهوتمام عینکم پر از گل ولای شد!!!!!!

ولی خانوم معلم حسابی چاه خالی شد ها!!!!!!!!!

من که حسابی عصبانی شده بودم گفتم:مردک! تمام مدرسه رو به گند

کشیدی بعد با خیال راحت میگی چاه خالی شد؟

فردا چند نفرو میفرستی تا تمام دیوارهارو تمیز کنن....اونم شونه بالا انداخت

و گفت:باشه....خانوم معلم....خدافظ!

داشتم از عصبانیت دیوونه میشدم....حالا مونده بودم چجوری زنگ آخر بچه ها

رو بیرون ببرم که دست به جایی نزنن...

با هزار بدبختی رفتم توی دونه دونه کلاسا و گفتم بچه ها به دیوارا دست

نمیزنین و فلانه و بهمانه.....

بچه هارو دونه دونه و کلاس به کلاس بیرون بردم.پدری ازم دراومد


اینم خاطره عمه جان ما بود....مردم چه خاطراتی دارن!!!


++خدایا هزار مرتبه شکرت.....

++چقدر همسایه هامون شیطون شدن!

کنکوریا بخوانند...

داشتم با خودم فکرمیکردم اگه درپایان سال2012دنیا تموم میشد دیگه کنکور

نمی دادیم و خلاص....شب با همین فکر خوابم برد.


یهو دیدم همه چی بهم ریخته و دنیاشده یه جای عجیب غریب.هیچی سرجاش

نبود.هوا تاریک میشد یکدفعه روشن میشد وباز خاموش

داشتم راه میرفتم.نمیدونستم کجا میرم.فقط میرفتم و میرفتم.تا رسیدم

به جایی که کلی آدم اونجا وایستاده بود.خدا داشت دنیا روshift delete میکرد.

(حالا فاکتور بگیریم از آقای جنتی)

آدما منتظر بودن که کجا بایست برن.داشتیم وارد جایی میشدیم که

یک در خیلی بزرگ داشت.نمیدونستم داریم وارد برزخ میشیم یا دیگه قیامت

شده.

آخه حساب و کتابی درکار نبود.

یهو یکی از دوستامو دیدم.بعداز چاق سلامتی ازش پرسیدم:مگه نمیگن توی

قیامت آدما تنهان و هیچ کسی باهاشون نیست؟گفت:فک کنم هنوز قیامت

نشده.....داشتیم صحبت میکردیم که صدایی بلند گفت:کنکوریا از در سمت

راست برن!!!!!

ای زرشک!خوشحال بودم حداقل این کنکور خراب شده دیگه نیست

خلاصه ماهارو از ننه باباهامون جدا کردن. در راه چندتا ازبچه هارو دیدیم

و همه باهم به شانس بدمون لعنت فرستادیم!

دوباره دیدیم دو تا در باز شد.کاملا مشخص بود که پشت اونا چی بود.

در اول یک باغ پر از دارو درخت بود.در دوم آتش و ....اما یک چیز این وسط

مشکل داشت که بالای در اول نوشته بود ورودی دانشگاه بین المللی

و بالای سر در دومی نوشته بود: دولتی!که نگهبان در دوم هم

آقای توکلی (مسئول سازمان سنجش) بود.

گروه از ما بهتران وارد بهشت شدند وماهم دست از پا دراز تر وارد جهنم

شدیم.(این پرتوقعی پدرمونو درمیاره)

چه صحنه هایی بود....اونجا یک کوره داوطلب پزی بود که بچه ها رو با کتاب

تست داغ شده میسوزوندند.

دفتر چه های کنکورو جزغاله میکردن و خاکسترشو به خوردما میدادندتازه با پتک میکوبیدن توی سر طراحان سوال که سوالای

سخت دربیارن...طفلی ها! اونا بخاطر ما کتک میخوردن.

یک اتاق مشاوره بود که باخودم فکر میکردم شاید اونجا از شکنجه خبری نباشه

با کلی امید وآرزو واردش شدم .ولی به فکر احمقانه خودم خندیدم

چیزی که دیدم از صدتا شکنجه بدتر بود

دبیر شیمی ما که رب النوع نا امیدکردنه مشاور بود. داشت مشاوره به

خورد داوطلبای بیچاره میداد و میگفت:شما هیچی نمیشین!!!!شما نمیتونین!

خدا به دادتون برسه باکنکور!من نمیدونم چجوری درس میخونین

اگه پزشکی بیاری باید تا فووووووق تخصص بخونی.زندگی نداری

فقط دختر من میتونه پزشک بشه و....

از ترسم بخاطر این بی نظمی و نامردی یک جیغ خیلی بلند کشیدم

از دست این جهنم بی حساب وکتاب جنون گرفتم.

یکدفعه چشمام باز شد وخودمو توی اتاقم دیدم.به خودم گفتم:مث اینکه

توی دنیای واقعی زجر بکشیم بهتر از اینه که خانوم "ب" مشاورمون باشه

ما که در هرصورت با این سنجش دانش مصنوعی محشوریم



اینجا بدون تو....

چند روزیست تهی شده ام


ساعت اتاقم در سکوت پوست می اندازد


عقربه هایش حوصله حرکت ندارند.


اینجا بدون تو


دخمه ای بیش نیست


من با اشک خود را مومیایی کرده ام


تا همیشه یادم بماند


اگر نباشی


من فقط یک لاشه سیاه و پوسیده ام


++ هه..... مزخرف بود میدونم.... صرف اینکه خودمو سبک کنم