پنجشنبه مزخرف

امروز خیلی روز بدی بود. زنگ اول جبرداشتیم و خوب بود اما زنگ تفریح....

دونفر از دوما که کلاس فوق العاده داشتن بدون فرم مدرسه اومده بودن و خانم"ب" مدیر عصبانی بود.

دوست خوبم هم نمیدونم به چی اعتراض کرد وبهش (به مدیر) گفت:شما نامردینو...

مدیرم که عصبانی بود به خودش گرفت و به دوستم گفت برو وسایلاتو بیار و اونم رفت و مارو با بهت وحیرت تنها گذاشت.

سر کلاس هیچی از درس نفهمیدم نگاهم رو به خانوم غلامی دوخته بودم صداشو می شنیدم اما همه حواسم

پیش دختری بود که توی دفتر دبیرستان داش گریه میکرد.

وقتی محدثه اومد توی کلاس و به رضاخان گفت که وسایلای دوستمو برداره دل همه بچه ها هری ریخت پایین

سارا که همونجا زد زیر گریه... همه بغض کرده بودن...

چشام پر اشک شده بود. فکر اینکه اون توی کلاسمون نباشه اشکمو در میاورد.

همیشه وقتی میومدم دبیرستان منتظر بودم تا با اون تیپ منحصر به فرد و بانمکش وارد کلاس شه.

با اینکه فقط یک ساله که باهاش آشنا شدم اما مث یه رفیق چندین و چند ساله باهاش صمیمیم.

از همون اول مهر ازش خوشم اومد خیلی زود جوش و باحال بود.

من زیاد عادت ندارم توی ملا عام گریه کنم.واسه همین وقتی چشام پراشک میشد اونا رو میدوختم به

صفحه های کتاب.

پشت پرده اشکام خطوط کتاب محو میشدن و چهره کسی رو میدیدم که همین دیروز کلی باهم

زدیم و رقصیدیم و خندیدیم.. باورش سخت بود.

ناهید(رضاخان) از دفتر اومد همه ملتمسانه نگاش کردیم.

هیچی نگفت...

اما از چشماش امید وار شدیم . یه نفس راحت کشیدم . خدارو شکر کردم.

دوس جون باورم نمیشه که اینقدر بهت وابسته شده بودم.

خودش بعد چند دقیقه اومد. همراه خانوم غلامی یه آیت الکرسی خوندیم.

امیدوارم این دوس خوب هر جا هست واگه الان این مطلبو میخونه بدونه خیلی دوسش دارم و امید وارم

همیشه موفق باشه.

خداروشکر که همه چی به خوبی تموم شد...

خداروشکر...

داستانی که ممکنه واسه شماهم اتفاق بیفته

شک نکنین این داستان خنده دار واقعیه
یکی تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل،
جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت   جاده قدیمی
با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!

 

اینطوری تعریف میکنه:

من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی  20     کیلومتر از
جاده دور شده بودم که یهو  ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد.

وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت.

اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم،  نه از موتور ماشین
سر در میارم!!

راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو کرفتم و مسیرم رو ادامه دادم.

دیگه بارون حسابی تند شده بود.

با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد.

 من هم بی معطلی پریدم توش.

اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.

وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر   دیدم هیشکی
پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!

پشمم ریخت.

داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد
هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدم  یه پیچ جلومونه!

تمام تنم یخ کرده بود.

نمیتونستم حتی جیغ بکشم

ماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره.

تو لحظه های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم  که بابا بزرگ خدا
بیامرزم اومد جلو چشمم.

تو لحظه های آخر، یه دست از بیرون پنجره،   اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده

نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم.

ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت،   یه دست میومد و فرمون
رو میپیچوند.

از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم.

در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون.
اینقدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم.

دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومد

رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین

بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم

وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند

یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو،

 یکیشون داد زد:

  ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم  سوار شده بود!!

همه جای ایران سرای من است            که خوب و بدش از برای من است.

فرزندان من!

پس از مرگم ، بدنم را در طلا یا نقره یا امثال آن نپوشانید.

زودتر آنرا به آغوش خاک کشورم بسپارید که منشا نیکی ها و ثروت ها

و زیبایی هاست.       

                                    " کوروش کبیر"

کوروش کبیر پادشاه جاودانه ایران....

چقدر حرف هاش قشنگ و دلنشینه.

امروز دلم خواست راجع به وطن عزیزم بنویسم . راجع به همون کنام شیرانی که تا ابد

عاشق ایرانند.

داشتم فکر میکردم بعضی وقتا ما ایرانیا چقدر بی هویت میشیم. چرا؟

مثلا خودمون روز ولنتاین داریم اما خبر نداریم ( 17 دی ماه ) روزی بوده که پسرا همسرانشون

رو انتخاب میکردن.(البته در صورتی ازدواج میکردن که دختر هم موافق باشه )

اون خارجیای لعنتی همه فرهنگ مارو دزدیدن و هرجور که خواستن تغییرش دادن. بعدش

برگردوندنش همینجا......

از هالووین و تمدن دم میزنن . اما ما توی چهار شنبه سوری قاشق زنی داشتیم که همون

هالووینه. جای تاسف داره واقعا.

میدونستین داستان های هری پاتر ، شنل قرمزی( دختر کت قرمز ) ، راپونزل ( رودابه شاهنامه)

همه ایرانی بودن؟؟؟؟؟؟؟؟

جالب تر از اون.............

خبر داشتین داستان سیندرلا بجنوردیه؟ آره همچینم قدیمی نیست .

اگه از بزرگای فامیل بپرسین (داستان فاطمه نسا یا فاطمه گلم ) داستانشو براتون میگن.

ماجرای دختریه که نامادری و دو تا خواهر ناتنی داشته و از ترسشون توی تنور قایم میشه...

چرا ما ها اینجوری هستیم ؟ سیندرلا تا وقتی فاطمه نسا بود زشت بود اما همینکه رفت اونور

و شد سیندرلا خوشگل شد وپسر کش؟

اونا دم از تمدن میزنن در حالیکه وقتی داشتن توی غار ها شلنگ تخته مینداختن . فردوسی

بزرگ شاهنامه میسرود.


بیاین همیشه نام ایران رو با هر فرهنگی که داره زنده نگه داریم . نذاریم سوارمون بشن.


هم میهنانمان بدون شک از خارجیان و مردمان کشور های دیگر بهتر به کشورشان خدمت

میکنند و به ما نزدیک تر اند .

                                                  "کوروش کبیر "