دنیای چینی

داشتم یه مطلب میخوندم تو مجله شاخ درآورم.....

توی یکی از کوهستان های چین یه زن وشوهر خیلی پیر رو پیدا کرده بودن
که مثل حیوون ها غذا میخوردن وصدا درمیاوردن.

قضیه فرار اونا از شهرشون این بوده که چندین سال پیش وقتی خیلی جوون

بودن پیرمرده که اون موقع18 سالش بوده عاشق این پیرزن میشه که اون دوران

21 سالش بود.

از اونجا که ازدواج بادختران بزرگتر از خود برای پسرای چینی یا شهر اونا بد بوده

این دوتا کفتر عاشق باهم فرار میکنن و میرن توی یکی از کوهستان های

چین پنهان میشن(چه جوری تونستن توی چین جای خالی پیدا کنن؟)
                                 

هنوز به نکته جالب نرسیدم.......... این پسره برای اینکه خانومش وقتی

ازبالای کوه میاد صدمه نبینه و براش کوهنوردی سخت نباشه،میاد روی

تمام کوه(که کوه بلندی هم بوده) پله میسازه.....

حالا بعد از مدتها پلیسا این زوج پیر رو پیدا کردن

و به بلکانی که مرده ساخته میگن:پلکان عشق!اونجا شده یه محل توریستی

با خودم فکر گفتم:خوبه هینو کم داشتیم! قرآن چینی و چاقوی زنجان چینی

کم بود، ورژن چینی فرهاد کوه کنم اضافه شد....

این چینیا به هیچی رحم نمیکنن...شاید یه روز شاهنامه چینگ چانگ چونگم

دربیاد...از اینا بعید نیست


خب.... حالا که حرف از پله شد چند تا عکس دیدنی از پله های سانفرانسیسکو
براتون گذاشتم
خودم که به شخصه حیفم میاد روی اینا راه برم

لطفا برین به ادامه مطلب.........





++ هٍه .... نَیومَدَم دیدَن گلت دآری تلآفی میکنی؟؟؟؟بآشه..... اَگه باهَمین رآضی میشی حَرفی نی.

هَنوز نَفَمیدم بامَن خوبی؟بَدی؟چٍه کیفی میکنی وَقتی دآری بنَظر خودت دٍلٍتو خنک میکنی!!!

دلت خوشه عزیزَم.....
                                     

++سه شَنبه مهمون دآریم از شمال ....آخ.... بیآن یه کَم گیلکی حَرف بزنن مَن کیف کنم


++ این کره ایآ م آدَم شدَن واسه مَن....... دآشتن از گشنگی میمردَنآ.....

++ OLIVER TWIST  
Yahoo smiley 086

++ ادامه مطلب یادتون نره....

ادامه نوشته

مخ....تعطیل!!

سر کلاس نشسته بودیم.دبیر داشت لغات زبان رو درس میداد.بعد از اتمام تلفظ

کلمات،ازمون پرسید:بچه ها کارتن پلاست چیه؟ما که توی عالم خودمون بودیم

دوباره پرسیدیم:چی گفتین خانوم؟دوباره پرسید:کارتن پلاست!مگه جابربن حیان

شرکت نکردین؟تازه قضیه رو فهمیدیم و بهش کارتن پلاستونشون دادیم.

یهو یکی از عاقلان کلاس(!!)که پزشک آینده هم هست،گفت:حتما جابربن حیان

کاشفش بوده دیگه!!!!

کلاس مثل بمب ترکید.

وقتی دبیرمون یه تنفس کوتاه داد رفتم توی نخ این همکلاسی خنگول! از خودم

پرسیدم:نگار!به نظرت توی مغز این دختر چی میگذره؟اصلاتوش چی هس؟

یه دفعه بی اختیار توی عالم رویا سفر کردم داخل مغزش.از استخونای جمجمش

عبورکردمو رسیدم به مغزش....اوففففف چه جایی بود!

همون اول در ورودی(تقریبا جلوی سر)یک مانیتور بزرگ بود.رفتم جلوی مانیتور

واز اونجا بیرونو دیدم و صفحات کتب و دبیرپرحرفمونو...

یهو یکی منوکنار زد وگفت:تو خودی نیستی!اینجاچیکار میکنی؟بعد یه چیزی

مثل موس رو دستش گرفت وتطلاعات کتابو copy-paste کرد.بی هیچ پردازشی!

از رفتار این مامور کپی گیری اصلا خوشم نیومد...ایش...بد اخلاق!

رومو برگردوندم ورفتم یه طرف دیگه..به به!گلبولای قرمز خونی وچند تا سلول

دیگه داشتن تاب بازی میکردن وعده دیگه طناب بازی!

توجهم جلب شد به یه سیاهی...یه جای خالی...با توجه با اینکه تجربیم از

ساختار مغز باخبر بودم....اونجا نباید خالی باشه!

رفتم دیدم...ایول!!!! فقط7-6 تا سلول خاکستری هستن که تازه همونام مشغول

عمل سولاریم هستن ودارن خودشونو برنزه که چه عرض کنم سیاه میکردن!

بیکار بیکار بودن...ازشون پرسیدم:هی!شماها!!خیر سرتون مثلا سلول

خاکستری هستین....چرا بیکارین؟؟؟اونام در جواب گفتن:خب چیکار کنیم؟

چشام گرد شد.

پرسیدم:چرا اینقد تعدادتون کمه؟گفتن:از اول همین بوده!خدا بخیر کنه.بنده

خدا حق داره اینقدر ابلهانه سوال میپرسه!!

این مغز یه چیزیش کم بود...خیلی فکر کردم بعد تازه دیدم که سلولا وگلبولا

دارن روی سطح مغز اسکی میرن!!!!این مغز اصلا چین خوردگی نداشت!

فقط یه چیز هوشمنداین وسط نظرمو جلب کرد...بالاخره یه چیز پیچیده اینجا

دیدم.یه سیم بلند سبز ...درست درمرکز مغز! رفتم جلو

هرچی نگاش کردم نفهمیدم قضیه چیه؟با خودم به توافق رسیدم

که مسیر این سیمو ادامه بدم.بالاخره به جایی میرسم...رفتم...رسیدم

به گوشهای طرف!!!!

خاک توسرم....دختره با این سیم گوشاش بهم وصل شده بود...

خندم گرفت!از صدای دوستم به خودم اومدم که پرسید:دیوونه!به چی میخندی؟

گفتم:وای سارا چه سفری بود!!!!


++ اضافه کنم که این دآنش آموزآ بجز درس کتآبی نمیخونن...وگرنه وضع اینقدر خرآب نبود.

خدآ به دآد مآ برسه بآ این دکترآ....

++یه انتقام کوچولو به روایت آینده....خدا کنه این شمشیر انتقام کارشو بلد باشه.

++ عاشق دوستامم...


++گاهی که بهم طعنه میزنی.....یا اون تهمتایی که همش نآ حقه....دوس دارم سرت داد بزنمو

بگم :خفه شو!!!!!!

نمیدونم با خراب کردن من و حرف مفت زدن چی عایدت میشه؟؟؟؟حیف که زبونم تلخ نیست....

حیف که از بچگی یاد گرفتم بآ بزرگترم خوب رفتآر کنم....چه بزرگتری!!! هه

وآلآ غریبه هآ اینجوری بآهآم رفتآر نمیکنن که شمآ هآ.....از کوبوندن من لذت میبرین....

خدآآآآآ خیلی بزرگه عزیزم..... خیلی هم عآدله.... صدآی منم میشنوه..... خیآلم رآحته

چند تا خاطره کوچولو

هه..... سلام

به دلیل نداشتن متن طنز و همچنین ته کشیدن متون ادبی ،ترجیح دادم چندتا

خاطره براتون بذارم که میدونم ومطمئنم واقعیه.... چون از افراد دوری اینا

رو نشنیدم....خودم که کلی میخندم باهاشون

**اولی مربوط میشه به سالهای قدیم

مامان بزرگم میگفت :چند سال پیش خونه یکی از همسایه ها شله زرد

میپختن.دیگ شله زرد کنار دیوار بود.از بالای دیوار یهو یه بچه مارمولک

بدشناس افتاد توی دیگ.....همه حالشون بد شد وهر کی چیزی گفت

از اون طرف یه خانوم پیر،اومد گفت :چی شده؟مارمولکه؟کو ببینم؟

اومد وجسد مارمولک بیچاره رو انداخت بیرون وبعد با آرامش تمام گفت:

اللهم صل علی محمد وآل محمد! دخترا بیان هم بزنن!!!!

خلاصه که شله زرد همراه با عصاره وسم مارمولکو به خوردمهمونای بیچاره

دادن...پیرزنه میگفته :بابا مارمولکش کوچیک بود!سمی نداشته که!!

خاطره دوم:

پدر جونم شدیدا از گربه ها متنفره...

داشته توی حیاط قدم میزده که دیده یه گربه ازبالای پشت بوم انباری بهش

زل زده...هرچی بازبون خوش میگفت :پیشته....بروگمشو

گربه جان با پررویی تمام زل زده بود بهش...خلاصه پدرجونم چوب بلندی برداشته

و رفته طرفش.معمولا گربه ها ببینن کسی میاد سمتشون فرار میکنن

ولی این یکی از اون پرروها بوده....طوری که از بالا خودشو پرت میکنه روی

پدرجونم...که چنگش بزنه

پدرجونم هم نامردی نکرده و با چوب یه ضربه محکم میزنه به گربه.(توی هوا)

گربه توی هوا مث توپ بیس بال پرتاب میشه و بعد....پاق

میچسبه به دیوار همونجا هم از ترس خودشو**** میکنه

خاله من درلحظه پرتاب شاهد بوده.....باس پدرجونمو توی تیم بیس بال

ثبت نام کنیم...

سرتونو دردآوردم؟؟؟؟آخرین خاطره مال خودمه (ینی دبیرستان خودمون)

نزدیکای چهارشنبه سوری مدرسه ما بوی دود میگرفت

یادش بخیر چقدر ترقه میبردیم.البته از وقتی جای دبیرستانمون عوض

شده انگیزشو نداریم

سال اول دبیرستان بودیم.توی سالن داشتیم بارفقا صحبت میکردیم که

از بالای پله ها چندتا از دوما بهمون گفتم بریم جایی قایم شیم

فهمیدیم قضیه چیه وسریع اطاعت کردیم....

یهو از اون بالا یکی باسرعت تمام اومد پایین ویه چیزی انداخت توی دفترو

در رو هم بست....بووووووووووووووممممممممممممم

صدایی بود که تو کل عمرم یادم نمیرهبه خصوص توی سالن ها ودفتر که

برزگ بود صدا بدجور میپیچید

آقا....در باز شدو چندتا دبیر پریدن بیرون......آقای "ج" دبیر دیفرانسیل

هینطوریش رنگ گچ هست....شده بود عین برف!!!

دبیر شیمی سال دوم ماهم غش کرده بود.

ترقه کپسولی بود.....بچه هارو شناختن و3روز اخراج کردن.

ولی دمشون گرم

ماهم از این کارا میکردیم ولی ترقه ها رو مینداختیم دبیرستان همسایه!!


المپیک به سبک ایرانی......

فقط یه لحظه تصورکنین که فدراسیون جهانی المپیک،ایران رو به عنوان برگزار

کننده مسابقات انتخاب میکرد(گرچه قرعه با اسم برزیل دراومده ولی درعالم رویا..)

                  


ایرانی که آسفالت کردن خیابوناشم نظم نداره و هربار بخاطر یه چیزی شکم

خیابونای بیچاره رو سفره میکنن، یا مسئولینی که یه سال جوگیر میشن

کلنگ میزنن ،بیل میزنن و ماله میکشن رو زمین ، 10 سال بعد

که بری میبینی فقط جای کلنگ مونده و مسئولین حاضرجواب به ریشت

میخندن و میگن :خر خودتی!!!جای این پولا توی جیب خودمونه..

حالا فکر کن که فهمیدن باید میزبان کلی کشور باشن : آقا بدو فلان جا رو

بخر.باید در عرض 4سال یه استادیوم گنده بسازیم...اصول؟؟؟اصول چیه؟

بساز تموم شه بره

خب.... درعرض4 سال یه چیزی سمبل میکنن وتازه با هزار دبدبه و کبکبه

میگن ما فلان کارو کردیم وفلان کارو نکردیم.آخرشم عکس آقا رو میچسبونن

به سر در و ..... والسلام.

حالا اونا هیچی.... فک کنین مراسم افتتاحیه چی بشه؟؟؟

از دور که نگاه کنین نقطه های سیاه بزرگی رو میبینین که روی زمین میچرخن

جلوتر که دوربین زوم کنه متوجه میشین خواهرای بسیجی مشغول چرخ

زدن هستند

انواع رقص ها رو همراه چادر و چفیه براتون اجرا میکنن.رقص چرخشی...

رقص جهشی.... رقص باله.... و دیگر جفتک پرونیا

بعد ،اخوی های سپاه با چفیه وارد میشن وحرکات نمایشی خودشون رو

اجرا میکنن            

آخرشم میگن : الله اکبر فلانی رهبر...(این سربازه ها نه رهبر)

سپس یه آقای مسئول میاد سخنرانی میکنه....آی سخنرانی میکنه

قراره که خانم ها درتمام مسابقات چادر داشته باشن

برای خانم هایی که در عرصه شنا فعالیت میکنن یک شنای جدید به اسم

شنای سفره ماهی ابداع شده که حاصل تفکر خود ایرانیاست.

بعد از ایراد این سخنرانی کوتاه (!!)دوباره پایکوبی شروع میشه...


یکی میاد تار میزنه... همچین پشت گل وبوته ها قایمش میکنن که مبادا تارش

دیده بشه، یه وقت از عصبانیت ریش جنتی بریزه!!!!

از اونور یکی بدو بدو میاد وسریع مشعل رو روشن میکنه و میدوه

چندتا پسر بچه لاغرم دارن اون وسط با هماهنگی امروز وفردا میرقصن

...........

مسابقات به نحو احسن اجرا میشه

از اونجا که تمام اصول مهندسی در ساخت این استادیوم رعایت شده

وزنه بردار ها به محض برداشتن وزنه میرن تو زمین(آخه دهن باز میکنه)

موقع شیرجه سکوی شنا میشکنه

در تیراندازی اونقدر سیبل رو سفت ساختن که تیر صاف برمیگرده میره

توی حلق تیرانداز!!!!

توی زمین دو میدانی چاله چوله ودست انداز دیده میشه....

خلاصه من که فکر نمیکنم جهانیان این المپیکو فراموش کنن

++عیدتون مبارک (پساپس):دی

++هه.... از اسم وبلاگم خسته شده بودم...شاید باز با همون گربه چکمه پوش اومدم

++خدارو شکر گاهی این رفقا میان خونه آدم....وگرنه اتاق من تمیز نمیشه

++برای دیدن عکسای افتتاحیه المپیک لندن به ادامه مطلب تشریف ببرین(گرچه خیلی گذشته)

ادامه نوشته

warning

دوستان اومدم هشدار بدم
اگه یه وقت دیدین چیزایی توی وبلاگم نوشته شده که
 
ازم بعیده
مطمئن باشین وبلاگم توسط یک سوسک لاغر بی

 وجود هک شده......



++ هی فاف خاتون!!!!! آرزوشو به دلت میذارم
تو نتونستی جواب حرفامو بدی.... میخوای هکر بازی دربیاری
سوسکی داداش 
          

از همه جا

سیلام دوستان من اومدم!!!!!

دوتا مطلب کوتاه ولی بنظر خودم جالب پیدا کردم.گفتم شاید شمام خوشتون بیاد


اگه گفتین کدوم نویسنده معروف مبتلا به صرع بود؟؟؟؟

فئودور داستایفسکی نویسنده بزرگ روسیه که از سال 1821 تا1881 میزیست

تا پایان عمرش از بیماری صرع رنج میبرد.

جالبه که در بیشتر رمانها و داستانهای او قهرمان اصلی داستان یایکی از

شخصیتهای او دچار بیماری صرع بود.

دیگه خودتون میدونین که آثار معروفش چیا هستن؟؟؟

جنایت و مکافات......... ابله........برادران کارامازوف

                       


مارک توین نام ادبی خود را ازچه چیزی گرفت؟؟؟

نام اصلی این نویسنده معروف آمریکایی که در سالهای1910-1835 زندگی میکرد

و آثاری مثل هکلبری فین و تام سایر را پدید آورد مارک توین نبود.

اسم اصلی او "سموئل کلمنز " بود. او زمانی کشتی های بخار رابر روی رود

می سی سی پی هدایت میکرد.

ملوانان آنجا عمق آب را باواحد "فتم(fatm)اندازه گیری میکردند.

وقتی که آب رود خانه به دو فتم میرسیدملوانان فریاد میزدند:مارک توین!!!

یعنی "دو تا نشانه بگذار"

او بعد ها همین جمله را به عنوان نام ادبی مستعار خود انتخاب کرد.

و نوشته هایش را با این نام منتشر کرد...



++ از خودم خوشم اومد نرفتم عروسی..... برو بابا!!!نارحتی اونا مهمه یا دانشگاه من؟؟؟

الانم باس برم سراغ درسام

++ دلم واسه بابابزرگم تنگ شده........

++ چقدر خوبه که گاهی دست آدمای دورو باز میشه!!!!