مردان و مدرنیته....

همه دوستان وخواهران وبرادران عزیز دراطلاعند که جهان روبه سوی پیشرفت دارد.

این دیگرازطیاره های عجیب وغریب،تبلت ها وغیره وغیره مشخص است.برمنکرش لعنت اگربگویم

مردم متمدن شده اند!!!!

تمام جهان به سمت باکلاسی یورتمه میرود.دراین بین آقایان هم این مسابقه دوعقب نمانده اند

وکلا جو مدرنیته وتکنولوژی همه راگرفته...این بنده حقیربا استناد به سخنان گهربار

بزرگان به نتیجه ای رسیدم:اینکه آقایان به نحو خیلی باحالی مدرن شده اند!

واگرهمینطور پیش برود محشرکبری11 حسابی برپا خواهد شد.

خلاصه دردسرتان ندهم به کله مان زدببینیم روند این پیشرفت را:

آنچه گذشت(حدود 70-80 سال پیش):

مردخانه بالگد درراباز میکند و وارد صحنه میشود.

هیکل:نره غول!

شکم: پابه ماه از نوع جاودانه!

چشم ها : شراره آتش!

سبیل: هولناک (ترجیحا دسته دوچرخه ای،توضیح این حقیر نویسنده)

یک نعره ی موبه تن سیخ کن میزند:آی بزغاله بیا این وسایلا رو ازم بگیر!

یکی از آن دوجین بچه(یابزغاله) بدوبدو می آید باترس سلامی میگویدو کمک میکند...درهمین

بین پدر برای تقویت انگیزه فرزند بایک لگد یاپس گردنی به معیتش میشتابد.

خانم خانه (نامهای دیگراین خانم :عیال،ضعیفه،منزل،مادر عباس قلی و...)با کله توی مطبخ شیرجه

میزند که برای همسرقلدرش چای ببرد.درحالیکه ازپاک کردن سبزی ودرعین حال غیبت از

شمسی خانم که النگوهایش راعوض کرده یامنیژه که شوهرش دست بزن دارد،حسابی کیفور

شده است.(شواهد وقرائن حکایت ازاین دارند که سبزی وبرنج پاک کنی ازارکان مهم غیبت

در آن روزگاربه شمار می آمدند)

آقا فریاد میزند:ضعیفه!چای من کجاست؟باز داری سبک سر میشی!!! حیف نونی هم خوب چیزیه!

ضعیفه ی محترم باترس ولرز وارد صحنه میشود.یک پشتی برمیدارد وپشت همسرش میگذارد و

چای رامقابل پای معطر ومبارک ایشان! سپس شروع میکند به رساندن خبرهایی که ازBBC های

کوچه بازارو کلاغهای مردم آزار شنیده است....

پرده پایین میرود...


این دور وبرها:

صدای چرخیدن کلید درقفل بلند شد.آقای خانه شاد وشنگول ازآمدن همسرش باعجله دستکش های

آشپزخانه را ازدستش درمی آورد وخود را پرتاب میکند تا اول در را بازکند.خانم خسته وکوفته

عینهو کتلت ازشدت کار وارد میشود وجواب سلام داده نداده به سمت اتاق میرود.

شوهرش هم به دنبالش...پرحرفی میکند که: مث اینکه دوتا واحد جلویی تصمیم گرفتن هرکسی

جلوی خونه اشو خودش تمیزکنه.

خانم:تو ازکجا فهمیدی؟

_ ازپشت در...

خانم نگاهی (دراین مواقع عاقل اندر سفیه) به شوهر می اندازد و میگوید:من باتو چیکارکنم؟

زشته فالگوش وایمیسی!!!!!

این آقای عزیز که در دوران تجرد شیر خانه بود وخواهران از دست او امان نداشتند واگر از

تشنگی هلاک میشدند ازبرادرشان جرعه ای آب دریافت نمیکردند، حالا مثل موش، ازشدت

عشق یا ترس از به اجرا گذاشتن مهریه ازطرف خانومی دلبندش با ناز وکرشمه وطرز راه رفتن

مامانم اینا،به سمت میز شام رفته شمع هارا روشن میکند.یک موسیقی کلاسیک مَشت هم تنگش!!!

فرزندش را صدامیزند:*@+}{% ! بیاشام حاضره

آنطرف تر یک بچه بصورت نیمه معلق بین هوا وزمین با موهایی بلند وپت وپوت که داشت

عنکبوتهای روی دیوار را نصف میکرد با تنبلی به سمت میز می آید.

(ترجمه *@+}{% : والامن نفمیدم چه بود! این حقیر به دلیل موهای بلند این بچه وهمچنین اسم

هچل هفتش هنوز نمیدانم دختر است یا پسر)

خب...آقا باید برود منت کشی....حوصله ما سر رفت!

...

همچنان این ماجرا ها ادامه  دارد.


و پرده.... پرده نیست که پایان نمایش را اعلام کند.از پشت صحنه خبر آوردند گویا آن آقای خانه

که درنمایش اول نقش یک مرد سبیل کلفت رابازی میکرد،آنرا گذاشته کناری تا بشویدش!!!


++جهت دفع حمله احتمالی ازطرف آقایان:

نویسنده:  ن. دروغگو!!!!!!

اندر احوالات جنگل وِربود

روزی بودروزگاری بود. اون دوردورها جنگلی بود به اسم "وِربود"...جنگل شروود که یادتونه تو

رابین هود،باید بگم باهم هیچ شباهتی ندارند.

اون شروود واین وِربود!

اونجا یه جنگل حسابی بود.قانونی داشت بنام قانون جنگل وِربود که البته خیلی دقیق ومحکم وانعطاف

ناپذیر بود.ناگفته نماند قوانین ما نشات گرفته ازاونجا بود...

اهالی این جنگل بسیارفهمیده وباکلاس بودن.متروکم کم داشت جاشو توی وربود پیدا میکرد.

گورکن ها تازه مشغول به کندن زمین شده بودن وهنوز واگن ها ازچین نیومده بود!

هر روزصبح سمندرای پستچی بادوچرخه میومدن وروزنامه جلوی درخونه ها میذاشتن.لک لک های

راننده سرویس بچه هارومیروسندن ویه عده هم میرفتن سرکار.بعضیا باماشینای خورشیدیشون

بعضی باموتورهای سوخت علفی شون ویه عده هم بااتوبوس.

اتفاقا میخوایم سری به یکی ازهمین اتوبوسا بزنیم.یه اوتوبوس کاملا هوشمند که قسمت پرنده ها،

خزنده هاوچرنده هاش جدابود.مسئولین واسه جلب رضایت چرنده ها براشون دستگاه سبزی خورد

کنی واتوهای حالت دهنده پشم ومو گذاشته بودن.

واسه پرنده هانوک براق کن وسرویس علف بیارگندم ببر،

امکانات این اتوبوس ها برای خزنده ها خیلی بیشتر بود.بالاخره بحث زور بازویی...زهرچشمی....

هست دیگه.ازکتابای قوانین هیپنوتیزم وزهرسنج گرفته تا عوض کننده ی صدای زنگ دم مارزنگی و

انواع عینکهای دید درشب وروز...

سرویس درنده هاباتمام سراویس(جمع سرویس)پنجول تیزکن و.... کلا جدابود.

اونروز دریکی ازاتوبوسها توقسمت پرندگان دادوبیداد وغوغایی بود که واویلا کاکو!

کاشف به عمل اومدکه یکی ازمامولکا رفته توقسمت پرنده ها بشینه

که جیغ همشونو به آسمون هفتم برده بود.

یه گنجشک دادوهوارمیکردکه: خدااااایااااا ببین چجورحق مارو ضایع میکنن!!!

مامولکه اول باالتماس چشماشو درشت ومظلوم کرد وگفت:بابا دمم کنده شده...درد دارم..بذار بشینم

گنجشک عزیز که حرف حالیش نبود گفت:حیای تو کجارفته کلپاسه ی کچل!؟

مارمولک به غیرتش برخوردو گفت:من حقتونو ضایع کردم؟چطورشماها نصفتون میاین منقاربه منقار

سرجای ما میشینین صدامون درنمیاد....بعد به من میگی کلپاسه؟چُقُک!!!!بله...شماهاقرشمالین

زبون دارین...جیغ وداد میکنین....عجبا!!!!

یه دم جنبونک بلند شدوگفت:کدوم یکی ازما رفته طرف شما؟بالاخره از بین اونهمه خزنده خونسرد

وبیخیال یه آفتاب پرست داد زد: روتونو برم!!بیا این کبک یکی...اون کلاغ افغانی دوتا.اینجا نشسته

هیچ...میادصابون روانگردان وزیورآلات قاچاق میکنه بچه هامونو ازراه به در کرده!!!

کلاغه بالهجه افغانیش ازخودش دفاع کرد:هوی آفتاب پرست! انتظارفرما ! مجال نده فریاد کنم

رسوایت سازم پسرداییت را باIQ قارچ فنجانی ومدرک قلابی ازبغلستان ورِ دستِ خود نشانده ای!

آفتاب پرست رنگ به رنگ شدونشست.معترض بعدی یه افعی بود وهوارکشید:نفرسوم میخوای؟

بیا...پای ثابت..این بوقلمون هرروز میاداینجا میشینه طلبکارم هست.تازه باچندتا بوقلمون چینی

ارتباط داره که هرروز رفقاشونو ازچین وار وربود میکنن واسه کار...

بوقلمون بلند شد:این غیرقابل قبوله...اصلا من میرم سرجام....

دعوا ادامه داشت.......

بله.... همونطورکه گفتم ودیدید این جنگل قانون داره....هرکی به هرکی نیست...مسئول داره..

مانتیجه میگیریم که اگه دعوا پیش بره پته های زیادی روی آب ریخته میشه!!!!


این بود ماجرای وربود...... هیچ کدوم ازحرفامونم دری وری نبود!!!!


[احتمالا ادامه دارد]